برای خستگی های من
تو واژه آرامشی
تو قافیه شعر های ناتمام منی
در جدول زندگی
افقی یا که عمودی
نام تو را تکرار می کنم
به دنیا بخند، کمی بیشتر
گرچه درد از هر طرف درد است
دزد همان دزد و گرگ همان گرگ
بی تاب می شوم، بی خواب می شوم
اگر لحظه ای نگاهت نگران شود
خسته نباشی همسفر
راه طولانی است
جرعه ای بنوش
لحظه ای بخواب
اندکی بتاب
بیشتر بخند.
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو این همه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد
وقتی قلبی خسته می شود
شاید دلتنگ گرفتن یک هدیه شده باشد
شاید نگران یک خواهش بی جواب مانده باشد
شاید دلش یک نفس فریاد تا بی نهایت بخواهد
شاید آرزویی درگوشه چشمش خشکیده باشد
شاید در حسرت چند روزی سفر مانده باشد
شاید به دنبال گمشده ای نایافتنی می گردد
شاید از زمانه شکایتی در دل داشته باشد
شاید دلش یک بازی دو نفره بخواهد
شاید ترسی از پایانی در دلش باشد
شاید دلواپس فردای تو و او باشد
شاید قلبم خسته شده
شاید هم قلمم.
نمی نویسم
می خواهم فقط بخوانم
خواندن به رسم ادب
بازگشت به نقطه صفر
بزرگترین صفر دنیا برای یک نویسنده
برای شکستن چیزی در وجود خودم،
میخوانم و نمی نویسم
گرچه لبریزم از حرف
باید واژه به واژه، از نو عاشق شوم
چه کسی می داند
چه دردیست در آغاز پیله بستن به دور خویش
تنهاتر می شوم
دورتر، آرامتر، بی صدا
تکاپویی در سکوت شروع می شود
و من محتاجم به خورشید
به آینه، به زلال، به بهار
نمی نویسم
اگر بالهایم پرواز را نیاموخته باشند.
باور کن
پشت هر سوال، منظوری نیست.
پشت هر خواهش، دستوری نیست.
پشت هر لبخند، تردیدی نیست.
پشت هر سکوت، فریادی نیست.
پشت هر انسان، انسانی نیست.
باور کن.




