پنجره

پنجره رو باز ميكنم. به جز صداي چند تا جيرجيرك كه توي دل شب هواي گفتگو به سرشون زده صداي پيچيدن باد در بين درختهاي حياطه كه آرومم ميكنه. چشمهام رو ميبندم. نسيم خنك يك شب بهاري صورتم رو نوازش ميكنه. چه دستهاي مهربوني...
برميگردم سر كاغذ و قلمهاي پخش شده روي ميز. آهنگ غم انگيز وبلاگ دومم من رو به سمت يه كاغذ سياه و خط خطي جذب ميكنه. چند خط شعره كه يه مقدار نياز به اصلاح داره. شعرم رو دوباره از اول ميخونم. به نظر خودم همه چيز خوبه به جز اينكه... به جز اينكه پايان نداره! ميترسم تمومش كنم. اصلا نميدونم بايد كجا تموم بشه. سر در گم ميشم. مدادم رو برميدارم و شعر رو دوباره از اول مينويسم به اميد اينكه وقتي به آخرش ميرسم بيت آخر رو پيدا كنم اما... شايد امشب، شب پايان قصه شعر من نيست.
چرخي توي دفتر خاطرات سال گذشته ميزنم. اتفاقي قسمت پيامهاي يه شعر قديمي رو باز ميكنم:
... : مهربانی را نمی شود نوشت تا فهميد و نمی شود خواند تا فهميد ، مهربانی را بايد زندگی کرد آنوقت همه می فهمند.
... : سلام... به هر حال تغییرتون محسوسه. چه بپذیرید چه نه، بوی آدمیزاد می آید... بوی حوا می آید!...
سراغ يه نوشته ديگه ميرم...:
... : اگر قرار باشه كه با مردن ، زنده بمونيم ؛ من همون مردن رو انتخاب مي كنم تا اينكه بخوام زنده بمونم ولي نتونم اونجوري باشم كه خودم دوست دارم.
... : بلبل اگر نخواند ميميرد،موافقم پس اي بلبل هستي،بخوان تا خوانده شوي،وبدان كه اگر خوانده شده شدي بسيار خاص بوده اي كاش بتوانم من هم خوانده شوم.
... : روزگار غريبی است نازنين!
و باز يه نوشته ديگه و يه خاطره ديگه و يه داستان ديگه. خيلي از اونهايي كه اون زمون به دفترخاطرات من سر ميزدن هنوز هم گاهي دلشون واسه دلتنگيهاي من تنگ ميشه. درست مثل خودم.
نگاهي به نوشته هاي وبلاگ دومم ميكنم. خيلي از اونها حتي يه نظر هم ندارن. اون دو سه تايي هم كه يه نظر دادن گويا اونقدر از تلخي حقايق وبلاگم گريزان شدن كه ديگه به سراغم نيومدن. از بين چندين و چند نوشته اي كه هست به يكيشون چشم ميدوزم و توي دلم زمزمه اش ميكنم. وقتي به خودم ميام ميبينم با صداي بلند و شكسته اي دارم از روي شيشه نمناك نگاهم ميخونمشون...

مدتی که گذشت...
گفتم چه خوشبختم!
حتما دلشان برايم تنگ شده است.
مدتی ديگر که گذشت...
مطمئن شدم که فراموش شده ام.
و اين، همه خوشبختی من است.

برميگردم سر شعرم. نميدونم چرا اما فكر ميكنم آخر اين شعر، منتظر تركيدن يه بغضه كه هر شب تا پشت چشمهام مياد اما يه ترس غريب اجازه خودنمايي بهش نميده. شايد فردا شب. شايد هم پسفردا. شايد يك هفته ديگه! هر چي كه هست امشب بايد با لالايي باد خوابيد.

/ 65 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام جالب بود

مادده

سلام محمد .. نميدونی وقت داری اينهمه کامنتو بخونی و به همش سر بزنی با نه ؟؟؟؟ اما کامنتو ميديم ... ديگهه بستگی به وجدانت داره بهم سر بزن محمد وبلاگتو سيو کردم سر فرصت بخونم اما اينو موافقم که ادم بميره بهتر از اينه که اونجوری که ميخواد نباشه ... ميبينمت اوکی؟؟؟

مادده

بازم نظر ميدم کامنتات بالا بره

مادده

اينم ديگه آخريش اخه من بالالايی باد خوابم نميبره ... عصرم خوابيدم کامنت ميدم ثواب ميبرم

مرجانه

سلام دوست عزيز . وبلاگ خوبی داريد با مطالب زيبا و خواندنی براتون ارزوی موفقيت ميکنم . شادباشيد و حق نگهدارتون .

آرزو

سلام دوست عزيز نوشته های قشنگی بود بازم ادامه بده

يگانه

سلام قشنگ بود. موفق باشي. به وبلاگ من هم سری بزن www.rahebazgasht.persianblog.ir

setareh

azezam boghzamo terkondy

سلام من اولین باره که به وبلاگ شما اومدم خوب بود خوشحال می شم به من هم سر بزنید http://www.hamrahiamkon.persianblog.ir

nargess

سلام دوست عزيز اسم وبلاگت منو کنجکاو کرد که بيام و سری بزنم چون منم تو دلم يک دنيا حرفه شايد روزی قسمت بشه تو هم حرفای منو بخونی.