جایی برای زیستن

نیمه های شب که فرا میرسد مانند همه آدمهای این دنیا چشمانم لبریز از خواب می شود. شاید بتوان خستگی کار روز گذشته را فراموش کرد اما تعدد کارهای فردا - که هر شب یادداشت میکنم تا فراموشم نشود - مجبورم میکند که ساعتی زودتر بخوابم. پیاله ای ‌آب در کنار خودم میگذارم تا عطش شب های دراز تابستان را فرونشاند. آسمان شب را می نگرم که جلال سیاهی مطلق خود را به چشمک ستاره ها و عشوه ماه فروخته است. سکوت شب من را به یاد کویر می اندازد. یاد خاطراتی در دلم تازه می شود. گرچه ثانیه هایم را ارزان نفروختم اما ارزش آنها را اکنون با تمام وجودم حس میکنم.
خواهرم از شدت کار روزانه در چشم بر هم زدنی در خواب خود غرق شده است. پدرم تا نیمه شب کتاب میخواند و سپس میخوابد. مادرم اما همیشه می گوید تا زمانی که به خواب بروی صلوات و دعا بخوان. صدای آرامش را که چشم شب را تر میکند میشنوم. لختی که بگذرد او هم مهمان خواب شده است.
اکنون من با شب تنها شده ام. گاه به خاطرات آن روز فکر میکنم گاهی به آنچه شاید فردا اتفاق بیافتد! لحظه ای با خدای شب گفتگو میکنم و دقیقه ای رد پای شیطان را در جاده افکارم دنبال میکنم. غصه آدمهای اطرافم را به یاد می آورم و برایشان دعا میکنم. با شعر های بی سرنوشت شبانگاهیم، گیسوی باد شانه میزنم تا شاید لذت خواب را زودتر در آغوش کشم. کلمات را، یک به یک، از صندوقچه تکرار بیرون می آورم و بر خاطره شب حک می کنم.
اما انگار غصه های آدمها را پایانی نیست. مشکلات دیروز خود را برای فردا آماده می کنند و ترس از فردا، آرامش این شب کوتاه را نشانه می رود. نامهربانیها داستان سرایی میکنند و خوش قلبی ها جای خود را به خوش خیالی می دهند. قلب های عاشق، میشکنند و دلهای شکسته، عاشق می شوند! گناهکاران خدا را دور میبینند و مومنان گناه را... باید جایی این غصه ها تمام شود!
باید جایی برای عبور فرشتگان باشد. جایی که آسمان بر زمین پل ببندد. باید سجاده ای باشد که بوی بهشت بدهد. باید انسانی باشد که اسم اعظم خدا را بداند. من او را میشناسم!
پایان همه این غصه ها تنها تویی مادر. وقتی برای نماز صبح بیدارم میکنی...

/ 71 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمان آبی

فقط امروز سپاست را به هر چیز ابراز نما و قدرشناس باشیم . مطالبت را خواندم.جالب نوشتی؛ بیابه من سربزن .

افسون

سلام دوست عزیز ... وبلاگ زیبایی دارید .... موفق باشید ... به من هم سری بزنید خوشحال

يزدی

سلام آقا محمد. نيستين؟ کجايين؟ توی مام-مهدی گفتم بنا به يه مشکلی شايد نتوننم سه شنبه برايعرض تبريک تولد حضت علی عليه السلام و روز پدر خدمت برسم . خواستم پيشاپيش تبريک گفته باشم. مويد باشين يا حق

دخترخوابگاهی

شب هميشه همين جوريه...با اون سکوت مرموزش و اينکه شايد آدم ياد دلتنگی و غم های همه بيفته...و چقد خوبه که مادر باشه ... برای پايان همه غصه ها... و من اين روزا چقد دلم واسش تنگه...

حميدرضا

سلام وبلاگ باهالی داری خوشم آمد راستی من يک دعوتنامه پرشين گيگ می خواستم

maryam

khoobi aziz? yejoori neveshtehat shabihe neveshtehame cheghadr khoobe ke adam harfe delesho hah be sadegiye ye boodan ke hamisheham sade nist alaraghme inke sathi ke bebenish sadast sade bashe ga sadegi donyayi az ebhame mimidvaram hamishe ehsaset zolaltar az abi bashe

maryam

sharmandke kami ghalate emlayi dare

elahe

shayad baraye javab dadan kheidire vali hamin alan yeho delam gereft va az onjaee ke veblog shomaro chand bari baz karde bodam chand taee az matalebetono khondebodam albate ba in mosighi ziba sari omadam to internet va in veblogo baz kardam in mataleb ba ahangesh adamo divone mokone vali in ghadr gereftare karim ke vaghti saate 9:30 shab miresim khone az khastegi ghash mikonim rsate razo niazo az dast midim vali alan onghad delam gerefte ke mikham tamam matalebetono bekhonam in khodesh ye razo niaze rozhaye khoshi ra barayetan arezomandam