ناگهان...

یادم می آید...
وقتی خدا
یک بغل سیب سرخ عشق
در سبد روحم نهاد
سیبی به احترام و ایمان
از سینه ام برداشتم
و به آشناترین ناآشنای عمرم تقدیم کردم
ناگهان...
عاشق شدم!
ناگهان یک گل سرخ
در قلب جام بی شرابم شکفت
تنگ در آغوشش گرفتم!
بوسیدمش!
گلم را نفس نفس بوییدم!
قبله را گم کردم و دوباره یافتم
با آب چشم خود وضو از نو ساختم
عشق آرام آرام آمد و من ناگهان
همه زندگی خود را به پای همه زندگی ام باختم.

/ 7 نظر / 19 بازدید
مینا

خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید آزمونتان تنها همین است : عشق و هرکه عاشقتر آمد ؛ نزدیکتر است پس نزدیکتر آیید؛ نزدیکتر من هنوز منتظر شما هستم

ناصر

سلام دوست خوبم محمد عزیز با کلید واژه " خاطره " سرچ می کردم ؛ به وبلاگ قشنگ شما برخوردم . تبریک می گم . وبلاگ پرباری دارین . از اندیشه های نابتون بهره بردم . خوشحال می شم سر بزنین .

آوین

شما اگر سر نزنید به وب من ولی من سر می زنم به این دفترچه خاطرات پر بار.این هم تقصیر خودتونه که زیبا می نویسید. عشقتون تا ابد پا بر جا.[لبخند]

محدثه

سلام، کجاهایین؟ دیر دیر مینویسین!

ناهيد

از من پرسید برای چه زنده ای گفتم :هیچ ، در حالی که قلبم می گفت برای تو از او پرسیدم برای چه زنده ای ؟ گفت : برای کسی که برای هیچ زنده است.