بغض

چه ساده بودم که می پنداشتم
از تو نوشتن و با تو به گفتگو نشستن، سخت و دشوار است.
در باورم نبود شبهای تار دیگر از تو ننوشتن و روزگار هرگز چیزی از تو با تو نگفتن.
بلعیدن هزار حرف نگفته.
آرزویم این بود که گاه اولین دیدار،
برق نگاهت با خواهش نگاهم پیوند خورد و سبز شود جوانه امید.  
دریغ وصددریغ که حرف دل ناتمام ماند و زبان دربستردهان خفت و اشک درپس چشم،خشکید.
کاش هرگز خورشید دلگیر تردید، از پشت پنجره نگاه مهربانت طلوع نمی کرد.
کاش در تقدیر من نبود بیدار شدن از خوابی که آنروز، روز دل بریدن نام بگیرد.
چه خواب شیرینی بود خواب عشق. خواب صبحدمان انتظار. خواب پایان شب سیه...
و من هر روز غصه آن نیمکت های همیشه خالی را می خورم
که فقط بغض بهاری من و تو را کم داشت.
و شاید تا همیشه آن صندلی های خاموش،
حسرت حضور ما را در خاطره خسته شان حس کنند.
دلم برای این "ما" تنگ می شود. کاش میدانستی...

بغض

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوین

زمان مرهم خوبیه.گرچه می دونم زخم هایی هست که شاید با گذشت زمان کمی فقط کمی دردشون تسکین پیدا کنه اما جاشون سال های سال خود نمایی می کنه .ولی جدایی و رنج هم بخشی از زندگیه.صبر کنید.حتما اون خدایی که امروز جدایی رو توی تقدیر شما نوشته برای فرداتون یک راهی گذاشته[گل]

محدثه

خراب تر شدم... خوبین؟ برزگ ها هم نسبین مگه نه؟

نفیسه (امواج دریا)

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي كسي تنگ است كه همچون كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت كه بود با من و پيوسته نيز بي من بود و كار من ز فراقش فغان و شيون بود كسي كه بي من ماند كسي كه با من نيست كسي .... دگر كافيست حميد مصدق . سلام[گل]

حامد بستان

محمد فلان فلان شده من چند بار به شما سور بدم؟؟؟ خوبه تو چند تا پست بالاتر ديدی ساحل تنهايي بابت اون سور تو شرکت يه گوشه هايي اومده . می دونی که ساحل تنهايي کی هست يا نه با اين اسم نمی شناسی؟ مسئول خزانه شرکت رو می گم راستی خيلی واسه گرين کارد جوش نزن چون تو فره و تا اون موقع که فوقم تموم شه شايد زودتر می رسه دستم عزيزم . البته گرين کارت نه کارت PR منظورمه که به حول و قوه الهی در طول دوره دکترا میشه گرين کارت . به هر حال من سور دادم ديگه هم نمی دو . از يه يزدی چه انتظارا داری

مهسا

فکر نکن من اینجا نمیام نه خیر میام . اما انقدر سطح بالا مینویسی که اصلا در خودم سوادش رو نمیبینم که بخوام یک کامنت بگذارم . ببین من خودم چقدر سطحی مینویسم ؟‌! به هر حال موفق باشی در ضمن چون من کلن نوشته هام با طنز همراهه بد نیست بگم که این یکی کاملا جدی بود .

حمید

با این مطلبت خیلی حال کردم, جدی میگم از خوب نبود اصلا نظنمیدادم, چون از دل بود بر دل هم نشست, خودتو ناراحت نکن این دخترا همشون یه جنس هستند گربه صفت

محدثه

سلام، واسه اون که نه، معلومه که نه، واسه ماها آره، حتی یه باور ( نه لزوما اعتقادی مثلا اجتماعی) می تونه رقیب باشه، شرک عملی!

دبيرخانه ي جايزه ي ادبي ايران

سلام از اينكه اثر ادبي تان را از طريق سايت پرشين بلاگ براي نخستين جايزه ي ادبي ايران ارسال نموديد سپاسگذاريم . لطفا در صورت اينكه تائيد مي نماييد كه اثر ارسالي تان متعلق به خودتان و براي شركت در فراخوان نخستين جايزه ي ادبي ايران مي باشد ، مشخصات كامل خو را از طريق ايميل سايت جايزه ي ادبي ايران براي ما ارسال نماييد . لطفا حتما در ايميلتان كد اثر خود را نيز براي ما ارسال نماييد . با مهر دبيرخانه ي نخستين جايزه ي ادبي ايران كد اثر شما : 4052