بابایی

وقتی بود

از مسجد که به خانه می اومد
می نشست روی مبل و کتاب می خوند
دور از هیاهو و رفت و آمدها
هر وقت می رفتم پیشش
میگفتم بابایی!
لبخند میزد
میگفت جون بابایی!
می دونستم که دوست داره پسر سی سالش بهش میگه بابایی
هیچوقت برام اخم نکرد
هیچوقت نگفت وقت ندارم
هیچوقت نگفت خسته ام
هیچوقت آه نکشید
دلخوشی شب هاش
دیدن برنامه مشاعره بود
لذت می برد
اما حالا
کسی جرات دیدن مشاعره نداره
حالا جاش خالیه
روی مبل
جلوی تلویزیون
حالا دیگه نمیخنده
حالا دیگه نمیتونم بگم بابایی.
/ 4 نظر / 52 بازدید
مجید

سلام دوست عزیز تا حالا وبلاگی با این سابقه ندیده بوووووووووودم.[تعجب] اگر مایل به تبادل لینکی خبرم کن.

م.یزدی

سلام روحشون شاد[گل] راستی خونه تکونی کردی لینکدونیتو... خط خوردم من...

محمد حسن دهدشتی نیا

سلام.اگه اشتباه نکنم شما هم مثل بنده پدرتون رو از دست دادید. تسلیت میگم. فقط اعتقاد به خداونند بزرگ میتونه آدم رو از این مصیبت بزرگ نجات بده و بس.... وب سایت نه چندان رسمی بنده با قرار دادن چند شعر از دوران دانشجویی به روز است.

اشکان گل تپه

روح پدرت شاد....!