مردود

احساس بچه تنبلی رو دارم که هیچوقت درس هاش رو نمیخونده. بازیگوش و فراری از کلاس.
بالاخره تصمیم میگیره بچه خوبی بشه. درسهاش رو خوب میخونه و منتظر روز امتحان میشه.
اما... روز امتحان خواب می مونه. وقتی به جلسه امتحان میرسه که دیگه دیر شده.
یه صندلی خالی... یه قلب شکسته... یه چشم بغض کرده...
یه لب خاموش... یه فردای تلخ... و باز هم خاطره ای تا ابد.

/ 22 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابوذر اکبری

سلام وقت شما به خير .. با ترانه ی سال بد مقدم شما را گرامی می دارم منتظر شما دوست گرامی ......... شاد و سرفراز [گل][تحسین][گل][تحسین][لبخند]

معلمی از بهشت

سلام.چه قدر این حس رو خوب درک می کنم.با این که هیچ وقت از نزدیک لمسش نکردم.اما این جور وقتها ادم دلش یه آغوش بزرگ و گرم می خواد که خودش رو توش رها کنه و مثل ابر بهار بزنه زیر گریه نا آروم بشه.خوبی؟

فطرس

سلام خیلی وقته سری بهتون نزدم دوست داشتم ساعتها بشینم مطالبتون رو بخونم و غرق رویاهام بشم با اون اهنگ خاطره ای که حالا از آن وبلاگ خودمه شاید یه کم ... ... هام رو که یادتون هست پر از حرفای ناگفته ای که فقط اونایی که باید بفهمن ... توکلتون رو خوندم و باز ... "بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش " من احساس اون بچه تنبلی رو دارم که هنوز تنبله الانم سر جلسه امتحانه و ورقش پر از خط خطی هایی که اسمشون نقاشی زندگی هست بازم میخواد بنویسه شاید بتونه مهر بکشه ولی میگن ورقه ها بالا

نازنین

سرشار از خاموشی...... . . . . . . خسته نباشین آقا محمد...[گل]

ارسلان پورحلاجی

سلام محمد جونم ، حقیقتا" ( واقعا" و بدون اغراق ) دلم برات تنگ شده بود و خیلی مشتاق بودم به خوندن مطالب حقیقتا" زیبا و احساسات پاکت . امیدوارم همیشه عاشق بمونی تا ما هم جایی رو داشته باشیم برای خوندن افسانه احساسات خاموش شده نسل بشر ، چیزهایی که فقط تو قلب تو وجود داره. امیدوارم همیشه موفق باشی.

محسن

آفتاب که سوسو زنان برآید از تاریکی و سیاهی دیگر خبری نیست...همانند آفتاب زندگی کن که همیشه به روشنایی برخیزی و از تاریکی نفرت و او از تو ترس برگیرد...پس برای شروع چراغهای سیاه زندگیت را خاموش کن و به نام زندگی بگو زندگی... دلتنگتم محمد مواظب خودت باش یا علی

باران

سلام خوبید؟ من بالاخره اومدم آپ کردم بهم سربزن تابدونم دوستا هنوزفراموشم نکردند

حلمد بستان

سلام گل پسر اول جواب سوالات رو بدم بعد در مورد يزد بوس صحبت کنيم *** معنی این خط رو متوجه نشدم: " دلخسته ام... سزاوار نيستی ای رهايي بخش . . ." *** تو اين قسمت منظورم مرگه . خسته ام . اونقدر خسته که خودم رو سزاوار مرگ می دونم و بهش راضيم . مرگی که رهايي از اين همه دردو محنت و غم رو به همراه داره ، مرگی رهايي بخش *** و این جمله هم به نظرم لطافت و رقت جملات قبل رو نداره: "آه سردم را بدرقه راهت می کنم " *** در مورد اي« جمله هم شما نمی دونی چه سختی هايي رو من تحمل کردم تو اين مورد خاص واسه همي« آه سردم رو بدرقه راهش می کنم هرچند دل هيچ کس راضی به اين نيست واسه کسی که دوستش داشته اما خوب نه وقتی ديگه دوستش نداشته باشه (ميگن ميون عشق و تنفر فاصله خيای زياده اما اگه عشق بخوا به چيزی تبديل بشه اون اولين چيز نفرته مخصوصا واسه اون که من با ديری فرقی واسه اش نداشت بلکه فقط می خواست يکی باشه...) بابت يزد بوس هم عزيز با مهندس خطيبی صحبت کن می دونی که اون هم پتانسيلش رو داره هم علاقه وافری به اين عمر ... [زبان]