زندانی

یادش به خیر...

یادم می آید

انگار همین دیروز بود

شاید هم همین امروز صبح!

سرما خورده بودی، من تو را بوسیدم! سرما خوردم

تو خوب شدی، مرا بوسیدی! سرما خوردی!

ترسیدیم دنیا به پایان برسد و ما سرما خورده باشیم!

حالا که من سرما می خورم

دیگر از بوسه خبری نیست

تو آن اتاق، من این اتاق!

زندانی میکنم خودم را

مبادا دست سرما به تو برسد

فقط به دیدنم که می آیی

همراه خودت امیرعباس را بیاور.

/ 2 نظر / 27 بازدید
aref

سلام وبلاگت خيلي قشنگ بود بعضي پستات حرف دله خودم بود منم يه وب دارم خوشحال ميشم بهم سر بزني راستي اپ كردي خبرم كن بيام بخونم

مسافر شب

یا رب اشفع مرضنا !! بلند بگو آمین